#سلطان_پارت_390
معرکه شدی نفس،امیرسام اگه من رو تو این لباس ببینه شوکه می شه،ولی خیلی خوش سلیقه است ها.
نفسم رو بیرون فوت کردم سلطان پشت سرهم به در میکوبید و با لحن عصبی صدام می کرد.
_نفس ...باز کن این در رو بازیت گرفته،درش نیا ی باید تو تنت ببینمش.
این جمله رو که گفت نا خدا گاه لبخند روی لبم نشست.
دست بردم و قفل در رو باز کردم ،سریع در رو به داخل هول داد یک قدم به عقب رفتم نگاهم روی چشم های قرمز شده از خشمش ثابت موند ،که کم کم رنگ تعجب به خودش گرفت.
لبخند شیطونی زدم و با لحن آرومی زمزمه کردم:
_این خوبه،پسندیدی؟
حرفی نمیزد،اخم هاش رو تو هم کرد و چشم هاش رو موشکافانه بهم دوختش .با دستش اشاره کرد.
_بچرخ .
آروم یک دور چرخیدم.
دوباره خیره شدم تو چشم های جذابش.
_نه،اینم خوب نیستش.
اخم هام رو غلیظ تو هم گره کردم و با لحن عصبی گفتم:
_یعنی چی؟منکه خیلی خوشگل شدم.
romangram.com | @romangram_com