#سلطان_پارت_389
من که تا اون لحظه خیره بودم به آینه با صدای سلطان به سمتش برگشتم.
دست دراز کردم ،پیراهن زرشکی که تو دستش مشت کرده بود رو گرفتم.
_برو بیرون درم ببند.
سرش رو تکون داد و در رو بست.
دستم رو به سمت قفل در بردم و قفلش کردم .
دوست نداشتم یه دفعه ای مثل اجل معلق جلوم ظاهر بشه و من رو بدون لباس ببینه.
با خیال راحت لباسم رو تعویض کردم.
صدای امیر سام هینی که به در ضربه میزد؛ بلند شد.
_نفس این در رو چرا قفل کردی،باز کن ببینم چه شکلی شدی؟
لبخند موزیانه ای روی لبم نشوندم و برگشتم سمت آینه،بذار یه خورده منتظر بمونه ،چرا باید هرچی که اون می گه بگم چشم.
با دیدن خودم تو اون لباس با اون موهای فر و بلندم که رو شونه هام ریخته بودم.
دلم برای خودم قنج رفت ،خیلی بهم میومد.
لباس زرشکی ماکسی بلندکه جنس لختی داشت و از قسمت سینه تا کمر تنگ و از کمر به پایین چین دار و آستین های از جنس تور و یقه ای سه سانتی داشت.
رو سینه اشم سنگدوزی شده بود.
romangram.com | @romangram_com