#سلطان_پارت_388
نگاهش از پایین لباس تا توی چشم هام بالا اومد،انقدرنگاهش عمیق بود که یک آن شرم کردم و سرم رو پایین انداختم.
با صدای لرزونی گفتم:
_خوبه ،بهم مییادش؟!
نگاهم رو بالا کشیدم،می دونم لباسه زیادی بهم می اومد ،منتظر بودم که بگه آره...
دستش رو به گردنش کشید و با لحن سردی گفت:
_نه بهت نمیاد ،زیادی تنگه.
با اخم با لحن متعرضی گفتم:
_چرا می گی نمیاد ،اینکه خیلی خوشگله.
بالحن جدی و عصبی غرید:
_وقتی می گم نه یعنی نه ،حرفم نباشه واستا برم یکی دیگه بیارم.
سرم رو با خشم پایین انداختم
دوباره چرخیدم سمت آینه ی قدی ،سرتا پام رو برانداز کردم.
واقعا عالی شده بود،البته حق با سلطانم بود برامدگی های بدنم رو به خوبی نشون میداد.
_بیا این رو بگیر بپوش.
romangram.com | @romangram_com