#سلطان_پارت_387
دختر لباس رو آورد داد دستم.
با دقت نگاهش کردم.
سرمه ای رنگ بود روی قسمت سینه و شکمش تماما با مروارید تزئین شده بودو آستین هاش هم گیپور بود.یقه اش هم انقدر باز نبود.
دختر سایزم رو پرسید که بهش گفتم،لباسی رو که سایزم بود رو آورد،ازش گرفتم.
_عزیزم اتاق پرو اوناهاش گوشه ی اتاق.
به سمتی که اشاره کرد قدم برداشتم.
چند تا در کوچک سفید رنگ کنار هم دیگه بودن،در یکی شون رو باز کردم ،نفسم رو با حرص بیرون دادم،غرغر کنان گفتم:
_این اتاق پرو مثلا چقدر کوچیکه چجوری لباسام رو عوض کنم.
بی خیال کوچیکی اتاق پرو شدم،با علاقه به لباسی که تو دستم بود نگاه کردم وخیلی سریع با لباس هایی که پوشیده بودم تعویض کردم.
تن خورش بی نظیر بود،درعین سادگی زیبا بود،چقدر بهم می اومد.
همونطور که دستم رو به کمرم زده بودم و تو آینه همه جای لباس رو برانداز می کردم،یه دفع در باز شد.
وحشت زده برگشتم،با دیدن سلطان تو چهار چوب درکه با اخم کمرنگی نگاهم می کرد،نفسم رو با خیال راحت فوت کردم بیرون.
اون خیره نگاهم می کرد و منم اخم هام رو غلیظ تو هم گره کردم و با لحن تندی گفتم:
داشتم سکته می کردم ،این چه وضع اومدنه،آخه.
romangram.com | @romangram_com