#سلطان_پارت_386
باحالت قهر نگاهم رو از روش برداشتم.
وقتی جلوی ویترین یه مغازه ایستاد سرم رو چرخوندم ونگاهم رو به لباس های پشت شیشه دوختم،تمومش لباس شب و مجلسی بودن.
با انگشت لباسی که تن یک مانکن بود رو نشون داد.
_اون خوبه ،بیا بریم تو مغازه.
ودستم رو کشید و وارد مغازه شدیم.
_اومدیم خرید کنیم؟!
_آره.
_چرا؟!
_می گم خنگی می گی نه؟
جوش آوردم بازوش رو محکم بیشگون گرفتم،اخم هاش رو تو هم کرد خواست چیزی بگه گه دختر جوونی که به نظر می اومد فروشنده باشه باصداش من رو از دست این شیر خشمگین نجاتم داد.
_سلام خوش اومدین.
هر دو خیره شدیم به دختر،نگاه دختر بالبخند به ما بود.
سلطان با همون جدیت همیشگیش ازش خواست که لباسی که پشت ویترین انتخاب کرده بود رو بیاره.
لباسه واقعا زیبا بود سلیقه ی این مرد حرف نداشت.
romangram.com | @romangram_com