#سلطان_پارت_385


بدون اینکه جوابم رو بده به سمت مرکز خرید رفت.

دوباره سوالم رو تکرار کردم.

_برای چی اومدیم اینجا؟

نگاهم نکرد ،جدی گفت:

_به نظرت برا چی آوردمت اینجا؟

_چه می دونم.

ازگوشه ی چشم نگاهم کرد و گفت:

_فکر نمی کردم انقدر خنگ باشی اسب وحشی.

اخم هام رو تو هم کردم با لحن جدی گفتم:

_خنگ نیستم.

هر دو وارد مجتمع شدیم که گفت:

_چرا خنگی.

نگاهی به صورتم انداخت که با اخم به چشم هاش زل زدم.

_می‌دونی لجبازی ام به خوبیای بی شمارت اضافه شد.

romangram.com | @romangram_com