#سلطان_پارت_384


با بی حالی به صورت متعجب و خندون سونیا خیره شدم و آروم لب زدم:

_اصلا حالم خوب نیستش سونیا می‌شه تنهام بذاری؟!

بااین حرفم لبخندش کم‌کم جمع شد ،ابروش رو بالا انداخت و دستاش رو از روی بازوهام برداشت.

_چرا نمی‌شه عزیزم ،من دیگه می‌رم.

وبه سرعت از اتاق خارج شد‌

*

توماشین کنار سلطان نشسته بودم،حرفی نمی‌زدم،بعد اون بوسه ای که روی لبام زد توان نگاه کردن به صورتش رو نداشتم،یه جورایی احساس شرم داشتم.

فقط صدای آهنگ بود که فضای ماشین رو پرکرده بود.

بعد از دقایقی ماشین رو کنار خیابون پارک کرد.

_پیاده شو.

مطیعانه پایین رفتم و در رو بستم،با تعجب نگاهی به اطراف انداختم ،جلوی یک مرکز خرید بودیم.

_چرا اومدیم اینجا؟

به سمتم قدم برداشت و بی هوا دستم رو گرفت.

از گرمای دستش تمام بدنم به یک باره گر گرفت،بدنم به دمای بدنش واکنش سریع نشون می داد.

romangram.com | @romangram_com