#سلطان_پارت_383
_آماده شو می خوام باهم تا یه جایی بریم.
_کجا؟
دست راستش رو از تو جیبش بیرون آورد،قسمتی از موهای فرم رو که روی صورتم ریخته شده بود رو ،پشت گوشم دادو با لحن سردی زمزمه کرد.
_مادر منم موهاش فربود،درست شبیه تو...
تا خواستم لب باز کنم ،باقرار دادن لبش روی لبم مهرسکوت رو به دهانم زد دست راستش رو پشت سرم گذاشت و دست چپش رو روی کمرم ،محکم می بوسیدتم انقدر محکم که لبم به سوزش افتاده بود،همراهیش نمی کردم و فقط شوکه مثل یک عروسک بی جون سرجام ایستاده بودم،ازحرارت لب هاش پاهام سست شده بودن ،نا خدا گاه دستم رو روی بازوی چپش گذاشتم به کاپشنش چنگ زدم،داشت بااین کارش من رو دیوونه می کرد،دیگه دوست نداشتم که ادامه بده.
_داداش اینجا چه خبره؟!
باصدای سونیا متوقف شد،سریع لبش رو از روی لبم برداشت.
نگاهم که به چشم هاش افتاد دلم ریخت،چشم هاش بارونی بود.
برگشت وبه سرعت از درگاه خارج شد،سونیا اگه سریع از سر راهش کنار نمی رفت بی شک الان پخش زمین شده بود.
دراتاقش رو آنچنان محکم به هم کوبید که تمام بدنم یک لحظه به لرزه افتاد.
همین طور که خیره مسیر رفتنش رو نگاه می کردم،سونیا با کنجکاوی وارد اتاق شد روبه روم ایستاد دوتا دستش رو روی بازو هام گذاشت و با هیجان پرسید.
_نفس بگو ببینم،داشت تو رو میبوسیدش،مگه می شه مگه داریم.
اصلا باورم نمی شه امیر سام این کار رو کرده باشه.
اون حتی تا حالا صبا رو نبوسیده.
romangram.com | @romangram_com