#سلطان_پارت_382
چه بلایی داشت به سرم می اومد.
چند دقیقه ای گذشت سرم رو تکیه داده بودم به در و خیره شدم به سقف .
که با صدای پایین اومدن دستگیره و بعد برخوردش به کمرم ،به سرعت از روی زمین بلند شدم،درکامل باز شد،با دیدن سلطان تو درگاه هول شدم.
یک کاپشن مشکی تنش بود و یک شلوار کتان همرنگ کاپشنش ویک تیشرت توسی زیرش.
که جذاب تراز همیشه نشونش میداد.
نیومد تو همون جا دست به سینه به اون چهار چوب آهنی تکیه داده بود و با اخم کمرنگی نگاهم می کرد.
ومن پرسش گرانه نگاهش میکردم،چی می خواست.
یک دور با نگاه تیز بینش سرتا پام رو رسد کرد و درآخر روی صورتم ثابت موند،بالحن سردی گفت:
_امشب عروسی برادر صبا دعوتیم،تو ام باید بیایی،چونکه نمی تونم تنهات بذارم.
با لحنی که ترس توش موج می زد زمزمه کردم:
_ولی مهران و پاشا ام که اونجاان،اگه من رو ببرن چی؟
پوزخندی زد و تکیه اش رو از درگاه برداشت و هینی که دستش رو با ژست خاصی که داشت داخل جیب شلوارش فرو می کرد یک قدم به سمتم برداشت.
سینه به سینه ام ایستاد ،بوی عطر همیشگیش بینیم رو نوازش کرد.
_نترس، مهران جرات نزدیک شدن به اسب وحشی سلطان رونداره.
romangram.com | @romangram_com