#سلطان_پارت_381


ولی اونکه نامزد داره،پس صبا چی می شه.

اصلا ازکجا معلوم که همه ی کاراش و محبت هاش به خاطر به دست آوردن اون شرکت لعنتی نباشه.

از حصاری که به دور کمرم کشید همه ی وجودم غرق در هیجان شد.

بدون اینکه تقلا کنم تا از آغوشش بیرون بیام سرم رو ،روی سینه ی عریان و داغش گذاشتم،انقدرداغ که احساس می کردم گونه ام داره آتیش می‌گیره‌.

_داری چکار می کنی نفس،می دونی که این کارت پیامد های جبران نشدنی داره.

ناخداگاه با این حرفش ریز خندیدم.

پنجه های سلطان به روی کمرم محکم شد.

صورتم رو که عقب کشیدم بدون اینکه نگاهش کنم نفس زنان ازش فاصله گرفتم و از مقابل چشم های متعجبش ازاین حرکت ناگهانیم،یک نفس تا خود اتاقم دویدم و در اتاق رو محکم بستم وبهش تکیه دادم و آروم سر خوردم و روی زمین نشستم و پاهام رو تو شکمم فرو کردم و دستام رو دور پاهام تاب دادم.

فقط خدا می دونه که چجوری تونستم خودم رو به اتاقم برسونم ،تمام بدنم ازهیجان می لرزید.

سلطان اولین مردی بود که خواسته بودم با اختیار خودم بهش نزدیک بشم.

قلبم بدجوری بی قراری می کرد ،دست راستم رو از روی پام برداشتم وروی سینه ام گذاشتم،قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبید.

خدایا من چم شدش...اون چه کاری بود که کردم؟!

چرا احساس پشیمونی نمی کنم؟!

حس بدی ندارم،برعکس هیجان خواستی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.

romangram.com | @romangram_com