#سلطان_پارت_380
دستش روروی گردنم گذاشت و از زیر شال تا پشت سرم برد.
قلبم جوری شروع به تپیدن کرد که احتمال می دادم هر لحظه توی سینه ام منفجر بشه.
نفس هام به شمارش افتاده بودن.
سلطان صورتش رو جلو آورد،از روی شال سرش رو تا زیر گوشم برد و با صدایی که محکم و رسا بود گفت:
_چرا انفدرازم متنفری؟!
با تعجب نگاهش کردم،سرش رو بلند نکرد،فشار دستش به پشت گردنم بیشتر شد.
موهام رو ار روی شال نفس کشید و بالحن جدی ادامه داد.
_دیشب بعد چهار ده سال راحت خوابیدم،چرا؟
تو مگه چی داری؟
چرا وقتی کنارمی انقدر آرومم.
قلبم داشت میومد تو حلقم،لحنش جوری بود که هم ازش می ترسیدم و هم باید اعتماد می کردم.
می ترسم نکنه بلایی سرم بیاره.
بوی خوش شامپویی که زده بود کم از بوی عطری که می زد نداشت،هم می ترسیدم ازش هم یک کششی نسبت بهش پیدا کرده بودم .
اگه بخوام از حق نگذرم،باید اعتراف کنم که این مرد انقدر جذابه که هر دختری آرزوشه که کنار چنین مردی باشه ومنم دختری بودم با احساسات بکرو دست نخورده ی دخترانه که حالا این مرد با کارهاش داشت قلقلکم می داد ومن رو وادار می کرد که احساساتم رو خرجش کنم.
romangram.com | @romangram_com