#سلطان_پارت_379
_اومدم ...ببینم برگشتی از شهر،یانه؟
کاملا به سمتم چرخید،موشکافانه نگاهم کرد.
_کاری باهام داشتی؟!
_نه.
_نگرانم شدی؟
_آره ...ی..یعنی نه..
_پس دردت چیه؟!چرا خواستی بدونی برگشتم یانه؟!
نکنه آرزو کرده بودی که بمیرم و دیگه بر نگردم عمارت.
هول شدم،آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_نه من انقدرا هم بد نیستم.
لبخند کجی زد..
به سمتم قدم برداشت.با دو قدم بلند، رو به روم قرار گرفتش.
به بازوم چنگ زد و با یک حرکت سریع من رو کشید داخل اتاق و با دست چپش در اتاق رو بست.
خیره شد به صورتم،نگاهش یه جوری شده بود.
romangram.com | @romangram_com