#سلطان_پارت_378
با برخورد نوری به چشم هام آروم پلک های غرق درخوابم رو نیمه باز کردم ،که با برخورد شدید نور آفتادب هم زمان که چشم هام رو می بستم دستم رو جلوی پرتو نور گرفتم تا مانع برخوردش به چشم هام بشم.
کش و قوصی به بدنم دادم.
خوب که چشم هام رو باز کردم ،با یاد آوری دیشب هول شدم ،سریع سر جام نشستم جست و جو گرانه تمام اتاق رو از نظرم گذروندم.
دیشب سلطان من رو بغل کرده بود ولی الان نیستش،نکنه خواب دیدم،اما نه محاله که خواب بوده باشه.
هنوزم حرارت لب هاش روی گردنم مونده.
سریع پاهام رو از روی تخت پایین گذاشتم .از روش بلند شدم ،به سمتذجا لباسی رفتم،تونیک سبز رنگم رو تنم کردم و بعد شال سفیدم رو روی سرم انداختم.
وبه سرعت ازاتاقم خارج شدم،باید می فهمیدم که دیشب واقعا سلطان کنارم خوابیده بود یا من توهم زدم،که البته دومی رو بیشتر احتمال می دادم چون دلیلی نمی دیدم که سلطان بیاد و اون طوری بغلم کنه آخه اون قلبش از سنگه.
با دوقدم بلند خودم رو به در اتاقش رسوندم.
دستم رو بردم سمت دستگیره تو مشتم گرفتمش و دررو به داخل هول دادم.
با ورودم به اتاق نگاهم به چشمان متعجب سلطان افتاد،جلوی آینه ایستاده بود فقط بایک حوله دور کمرش.موهاشم که معلوم بود هنوز خیس بودن روی پیشونیش ریخته شده بودن.
ماتم برده بود،حتی قادر نبودم نگاهم رو از تو چشم هاش بردارم.
سکوت بینمون زیادی داشت طولانی می شد.
_چی می خوایی نفس؟!
با صدای جدیش به خودم اومدم و بریده بریده جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com