#سلطان_پارت_377


این مرد قصدش ازاین کارهاش چی بود.

باصدای بم و آروم کنار گوشم زمزمه کرد:

_خوابی اسب وحشی من؟

نفسم بااین حرفش تو سینه ام حبس شد.

اسب وحشی من...گفت من.

خدایا این مرد داره دیوونم می کنه،حالا باید چکار کنم.

دست بزرگ و قویش رو روی بازوی عریانم گذاشت .

وهمونطور سرش رو تو موهام فرو کردش،فقط صدای نفس هاش به گوشم می رسید.

دستش رو دور شکمم چرخوند و بوسه ی ریزی به گردنم زد.

با صدای بم و مردونه اش هینی که لبش رو به گردنم چسبونده بود گفت:

_شبت بخیر اسب وحشی .

نرفت ...موندش...بدون اینکه ذره ای ازم دور بشه.

نمی‌دونم چند ساعت تواون حالت بودیم که کم کم چشم هام به خواب رفت.

واین خواب بود که سخاوتمندانه من رو به آغوش کشید.

romangram.com | @romangram_com