#سلطان_پارت_376


احساس می کردم دمای بدنم به نقطه ی ذوب رسیده.

دوباره با یاد آوری بوسه هاش قلبم لرزید.

_خدایا این مرد چش شده بود.

سریع به خودم اومدم و از کنار تخت بلند شدم،باید سریع لباسم رو بپوشم تا دوباره پیداش نشده.

**

شام رو بدون حضور سلطان خوردیم،سامیار می گفت رفته شهر برای انجام یه سری کار اداری.

یک تاپ قهوه ای تنم بود و یک شلوار اسلش توسی،خوابم نمی اومدش،افکارم پریشون شده بود از کنار سلطان بودن می‌ترسیدم.

اگه بلایی سرم بیاره چی،کارهای امروزش...باید چکار کنم ،دیگه نمی‌تونم از دستش فرار کنم‌.

ازاین پهلو به اون پهلو می‌شدم،که دراتاق باز شد،تو اون تاریکی با دیدن مرد چهارشونه وقد بلندی که تو چهارچوب قرار گرفته بود قلبم ریخت،وایی سلطان چی می خواد دوباره،اینمرد دست بردار نیستش.

خودم رو به خواب زدم .

صدای قدم هاش تو گوشم پیچید..‌بهم نزدیک و نزدیک تر شد.

با پایین رفتن تخت فهمیدم که روی تخت کنارم نشسته.

پتو رو بالا داد،نفسم به شمارش افتادش،یعنی می خواد چکار کنه،دراز کشید کنارم ،آروم چرخوندتم،از پشت دستش رو دور کمرم حلقه کردو محکم من رو به خودش چسبوند.

سرش رو تو موهام فرو کرد،نفس های داغش که روی گردنم پخش می‌شد حالم رو دگرگون می کرد.

romangram.com | @romangram_com