#سلطان_پارت_375
با صدای لرزونم گفتم:
_تو رو خدا امیر سام ،برو بیرون،تو ..تو ،تو حال خودت نیستی.
سرش رو بالا گرفت،با چشم ها ی خمار و جذابش خیره شد تو چشم هام،لبخند کجی زدو با صدای بم و مردونه اش گفت:
_کی گفته که تو حال خودم نیستم،مگه نه اینکه تو زنمی...
_ولی تو قول...
با صدای در اتاق حرفم نیمه کاره موند...
سلطان با اخم از کنارم ،بلند شد .
با تعجب سر جام نشستم و وقتی دیدم سلطان از روی تخت بلند شده وداره به سمت در میره سریع خودم رو ازروی تخت پایین انداختم و پتو رو دور خودم پیچیدم و کنار تخت با اضطراب نشستم و پاهام رو تو شکمم جمع کردم.
صدای باز شدن در رو وپشت بندش صدای عصبی صبا رو شنیدم.
_تواینجا چکار می کنی؟!
_به تو چه باید به تو ام جواب پس بدم؟!
_آره باید جواب پس بدی.
_خفه شو صبا ،انقدر روی این اعصاب لامصب من راه نرو،کاری نکن فردا رو کنسل کنم ...
وصدای بسته شدن در اتاق که تو گوشم پیچید نفسم رو با خیال راحت بیرون فوت کردم.
romangram.com | @romangram_com