#سلطان_پارت_374


نگاهم توی چشم های جذابش بود و لب هامون فقط یک بند انگشت با هم فاصله داشت.

باصدای لرزون وچشم هایی که کم کم داشت بارونی می‌شد زمزمه کردم:

_امیر سام...خواهش می کنم،تمومش کن ،من اهلش نیستم.

نفس هاش سنگین شده بود،چشم های خمارش من رو می‌ترسوند.

صداش رو شنیدم ،جدی و محکم،اما آروم..

_یه امروز رو آروم باش،زبون درازت رو غلاف کن،نترس کاریت ندارم،فقط خسته ام...خیلی خسته،به اندازه ی چهارده سال کمبود دارم،این کینه جیگرم رو سوزونده نفس،آرومم کن.

تو سکوت نگاهم کرد،یعنی این خان مغرور داشت اعتراف می کرد.

نگاهم تو چشم هاش بود که یک لحظه با قرار گرفتن لبش روی لبم شوکه شدم.

آروم می بوسیدتم،تمام وجودم رو با هربار قراردادن لبش روی لبم به آتیش می کشوند.

ناخدا گاه دستم روی شونه هاش قرار گرفت،هولش می دادم اما یک میلی هم از روم تکون نمی خورد.

هربار که لبش رو برمی داشت فقط فرصت می کردم نفس بگیرم و دیگه مجال حرف زدن رو بهم نمی دادش .

دستش روروی پهلوم گذاشت ،لبش رو از روی لبم برداشت و گونه اش رو به گونه ام چسبوند‌وآروم گونه اش رو به گونه ام سابید.

وباصدای خش دار و گرفته ای زمزمه کرد.

_اینجوری ادامه ی بازی سخت می‌شه،من نمی خواستم به اینجا کشیده بشه.

romangram.com | @romangram_com