#سلطان_پارت_373


بوسه ای نرم همراه با نفسی عمیق که بازدمش گردنم رو نه،بلکه تمام تنم رو به آتیش کشید.

دستم رو سینه اش بود ،که لباسش میون انگشت هام مشت شد.

هردوسکوت کرده بودیم وفقط صدای نفس هامون که درهم گره خورده بود،توی اون فضای کوچیک شنیده می‌شد.

حتی نوازش هاش هم با خشونتی مردانه همراه بود.

دست چپش رو روی بازوم گذاشت با یک حرکت سری به سمت تخت چرخوندتم وبایک فشار خفیف به پشت روی تخت خوابیدم.

سرش رو لابه لای موهای نم دارم فرو برده بود و همراه با بوسه های پیاپی گردنم رو می‌بویید.

سرش رو بالا گرفت و رخ به رخم توفاصله ی چند سانتی صورتش رو مقابل صورتم گرفت.

دست راستش هنوز زیر سرم بود و دست چپش روی بازوم.

ابروهاش رو با غرور تو هم گره کرده بود و نگاهش رنگ خاصی گرفته بود،که قلبم رو به آتیش می کشید.

تمام بدن عریانم رو با بدنش پوشونده بود،از سنگینی بدن داغش روی بدنم ،نفسم داشت بند می اومد.





فصل شانزدهم



romangram.com | @romangram_com