#سلطان_پارت_372


پنجه هاش رو بالا آورد،جای دستش روی کمرم از حرارت زیاد می سوخت،موهام رو از پشت آروم کشیدو سرم رو بالا گرفت.

نفس زنان نگاهش کردم،نگاه خمار ومغرورش روی صورتم چرخی زد و روی لب هام ثابت موند.

صداش بم شده بود و تا حدی گرفته.

_نمی دونم تا کی می تونم طاقت بیارم، پس دورو برم نپلک،بذار تواین عمارت راحت کنار هم زندگی کنیم.

لب هام از بس نفس نفس زده بودم خشک شده بود.

بازبونم روی لبم کشیدم و گفتم:

_ باشه...قول می دم دیگه دور و برت آفتابی نشم.

اخم هاش رو غلیظ توی هم کشید و گفت:

_امیدوارم که اینطور باشه.

_مطمعا باش ...

چشم های وحشیش یه جوری شده بود،باهمون اخم صورتش رو جلو آورد و لب هاش رو روی گردنم گذاشت و زمزمه اش با جسم لرزونم عجین شد.

_لعنتی من چم شده؟!

داری با من چکار می کنی؟!

آب دهنم رو به زحمت قورت دادم،من رسما زنش محسوب می شدم،اگه بلایی سرم بیاره چی.

romangram.com | @romangram_com