#سلطان_پارت_371
_وایی خدا آبروم رفتش،همشم تقصیر توعه.
سلطان با خشم داد زد:
_جایی که من هستم قبلش در میزنی وتا اجازه ندادم قدم بر نمیداری،حالیت شد؟
_باشه داداش،ببخشید.
وبا صدای بسته شدن در اتاق سلطان دوباره سرش رو به سمتم چرخوند،وحینی که اخم هاش رو تو هم کرده بودبا خشم غرید:
._این بار ازت می گذرم نفس ولی اگه دفعه ی دیگه زبون درازی و توهین ازت ببینم ،کاری می کنم،نفس کاری می کنم که بشینی و تا آخر عمرت بچه های من رو بزرگ کنی.
ازاین حرفش رنگ از رخم پرید،ازخجالت دوباره سرم رو روی سینه اش گذاشتم.
_تو رو خدا برو بیرون سلطان،خواهش میکنم.
با خشونت زیر گوشم نجوا کرد:
_باشه میرم ،ولی تو ام لجبازی رو بذار کنار و برو نهارت رو بخور.
دستش رو دوباره روی کمرم تکون داد،کم مونده بود نفسم بند بیاد.
همونطور که تو آغوشش می لرزیدم ،لب زدم:
باشه...باشه،میرم می خورم.
اگه تو این وضعیت نبودم محال بود تا کوتاه بیام،ولی الان چاره ای جز اطاعت نداشتم.
romangram.com | @romangram_com