#سلطان_پارت_370


دستش رو بیشتر روی کمرم فشار داد،انگشت اشاره وشستش رو روی چونه ام گذاشت و با فشار خفیفی که بهش وارد کرد سرم رو بالا گرفت و صورتم رو مماس با صورتش تنظیم کرد.

چشم هام رو بستم،نمی تونستم تو چشم هاش نگاه کنم،تو شرایط عادی ام این کار برام سخت بود حالا که تو این وضعیت هستم که غیر ممکنه.

هرم داغ نفس هاش رو روی گونه ام احساس می‌کردم،نفسم از شدت وحشت و ترس به شماره افتاده بود.

ناخداگاه اشک از گوشه ی چشمم روی گونه ام فرود اومد با بغض گفتم:

_ت...تو رو خدا برو،امیر سام خواهش می‌کنم برو..‌.

_کجا برم،امروز اولین روز زندگی مشترکمونه؟!تازه اومدم.

از پرویی و خونسردیش حرصم گرفت،چشم های غرق در اشکم رو باز کردم.

نگاه خیره اش روی صورتم بود،سرش رو آروم به صورتم نزدیک کرد،خواستم سرم رو تکون بدم تامانع از کاری که می خواد بکنه بشم،اما زورم بهش نمی رسید ،انقدر محکم چونه ام رو گرفته بود که حتی یه میلی هم نمی‌تونستم تکون بخورم.

تو فاصله ی چند سانتی من بود که یه دفعه در اتاق باز شد،سلطان بایک حرکت سریع من رو به سمت تخت چرخوند جوری که خودش پشتش به دربود و من هم کاملا تو بغلش پنهان شده بودم.

سرش رو چرخوند سمت در.

باصدای بلندی گفت:

_مگه اینجا در طویله است،که بدون اجازه سرت رو میندازی پایین و میایی تو؟

_داداش ببخشید ،م..‌.من اومدم ،صدات کنم بری نهارت رو بخوری؟

صدای سامیار که به گوشم رسید دست های مشت شدم رو بیشتر به سینه ی سلطان فشار دادم و با صدای خیلی آرومی زمزمه کردم:

romangram.com | @romangram_com