#سلطان_پارت_369
ولی منم درعوضش تلافی شو سرت در میارم،تا نیم ساعت دیگه بر می گردم و بهت می فهمونم که سلطان کیه...
_باخشم دستم رو روزیر چشمم کشیدم و اشک هام رو با حرص پاک کردم.
_امشب فهمیدم سلطان کیه،تو یه حیوونی عوضی...
لب هاش رو محکم روی هم فشار داد ،اما آخر هم طاقت نیا ورد و با حرص اومد جلو خم شد بازو هام رو محکم بین چنگال های محکمش اسیر کرد و با یک حرکت بلندم کرد ،حوله از تنم افتاد ،از شرم ناخدا گاه خودم رو توبغلش انداختم و دستم رو دور کمرش قلاب کردم.
نفهمیدم چی شد که این کارو کردم،حد اقل اینجوری بدن عریانم رو به بدنش می چسبوندم و اون دیگه بدنم رو نمی دید.
دستش که روی کمر عریانم قرار گرفت دلم ریخت ازحرارت دستش تمام بدنم یک باره گر گرفت لبش رو روی موهام گذاشت و آروم تکون داد.
نفسم داشت بند میومد .
از ترس خودم رو محکم بهش چسبونده بودم.سرم کاملا روی سینه اش بود و عطر ادکلنش دوباره بینیم رو نوازش می کرد.
_گریه ات برا چیه؟!
با صدای لرزونی زمزمه کردم:
_برو بیرون ،تو روخدا برو بیرون،من اهلش نیستم،خواهش میکنم.
بالحن جدی وصدایی بم دورگه ای گفت:
_تو اهلش نیستی،اما دیگه باید اهلش بشی،چون زن منی .
پاهام از خجالت و شرم سست شده بود ،گونه ام داشت آتیش میگرفت،احساس می کردم که قلبم کار خون رسانی به مغذم رو متوقف کرده، دستش هنوزم روی گودی کمرم قرار داشت .
romangram.com | @romangram_com