#سلطان_پارت_368


یه مرد بی خاصیت که فقط واسه به دست آورد اون شرکت کوفتی من رو صیغه ی خودت کردی...

فکر کردی نمی دونم لعنتی نامرد...عوضی پس...

بافریاد "خفه شو نفس"دستش رفت بالا و یک باره سوزش شدیدی روی گونه ام به همراه مزه ی شوری تو دهنم احساس کردم و روی زمین پرت شدم.

ناخداگاه شروع کردم به گریه کردن ،اشک هام بی وقفه روی گونه ام فرود می اومدن ،دستم رو روی گونه ام گذاشتم.

سرم رو بالا گرفتم ،خیره شدم بهش.

دست هاشو پشت گردنش قلاب کرده و سرش رو،رو به سقف اتاق بلند کرده بود.

نگاه بارونیم به قفسه ی سینه اش که یکی از دکمه هاش رو باز کرده بود و چه تند و بی مهابا بالا و پایین می شد، تا جایی که رگ باد کرده ی گردنش رو به وضوح می‌ دیدم

دقایقی به سکوت سنگین اتاق و لابه لاش صدای گریه هام گذشت.

کمی آروم شده بود اما گره ی محکم میون ابرو هاش هم کورتر شد.

به صورتم نگاه کرد به ظاهر خونسرد بود.

شمرده ،اما محکم و جدی گفت:

_من از امروز شوهرتم،می خوام نامرد بودن رو نشونت بدم،برو روی تخت تا برگردم.

انگشت اشاره اش رو با حرص به سمتم گرفت و ادامه داد:

_این رو تو اون گوشای کرت فرو کن،واسه مردنم هم هرچقدر که می تونی دعا کن،با زبون درازیات اعصبانیم کن،با تهمت زدن هات روانیم کن.

romangram.com | @romangram_com