#سلطان_پارت_367
_اشتها نداشتم به سونیا ام گفتم.
_مگه میشه که اشتها نداشته باشی الان چند روزه درست و حسابی غذا نخوردی،اگه قصد داری خودتو بکشی این راهش نیست.
_زندگی من به خودم مربوطه نه کس دیگه ای.
پوزخند صدا داری زد ،سرم رو بالا گرفتم.
نگاهم که تو چشم هاش نشست ،نفس هام به شماره افتاد تو همون لحظه حوله از روی سرم افتاد و شونه های عریانم نمایان شد.
دستش روکه آزاد بود رو روی چونه ام گذاشت و دستی که روی کمرم بود رو فشار داد که کاملا بهش چسبیدم.
نگاهش دیوانه کننده بود،اونقدر سیاه و عمیق که زبونم رو بند می آورد.
زل زدتو چشم هام و با لحن سرد وکوبنده ای غرید:
_تو من رو نمیشناسی لعنتی،تا همین جاشم جلوی زبون درازیات کوتاه اومدم چون فهمیدم که "سلطان" فقط برات یه اسمه،تا وقتی که زل زدی تو چشم هاشو اینطور چرند تحویلش میدی،بفهمی که باید زبونت رو کوتاه کنی و لال شی...
ولی ازامروز اون پرده ای که بین من و تو فاصله می انداخت رو با محرمیتمون از بین بردم،حالا تو متعلق به منی،یادت میدم ،آره خودم رامت می کنم..اسب وحشی...
دستم رو با حرص زدم تخت سینه اش،اما یک میلی هم تکون نخورد آخه زور فیل کجا و زور یک مورچه کجا.
دستش رو از روی چونه ام برداشت و گذاشت پشت سرم:
_پس ساز ناسازگاری بامن رو کوک کردی،.اسب وحشی؟
_ازت بدم میادش،اونقدری ازت بیزارم که دوست دارم بمیرم،تو بی رحمی پو نامردی،تو به من قول دادی که برات مثل سونیا باشم،تو از اون مهرانم بدتری ،تو من رو به زور صیقه کردی ،تو یه موجود نفرت انگیزی که با احساسات این و اون بازی میکنی،تو یه زور گوی عوضی.
romangram.com | @romangram_com