#سلطان_پارت_366
با دیدن سلطان نگاهم روی صورتش ثابت موند.
متحیر از حضور ناگهانیش توی اتاق هول شدم،کمی خودم رو جمع و جور کردم.
فقط با یک حوله که قسمت هایی از بدنم رو گرفته بود رو به روش ایستاده بودم،آب دهنم رو به زحمت قورت دادم،احساس میکردم گونه ام داره از خجالت آتیش میگیره.
در رو آروم بست و به سمتم قدم برداشت،دستاش رو برده بود پشت و شونه های قطور عضلانیش رو عقب کشیده بود.
که بی شک این ژست،ابهتش رو صد چندان می کرد.
مثل اربابی که به زیر دستش نگاه میکنه،سرد بود و خشک.
اونقدر بهم نزدیک شد که بی اختیار به عقب رفتم به شوفاژ خوردم و با سوزش شدید پام جیغ بلندی کشید مو دوباره یک قدم به جلو برداشتم که محکم به سینه ی ستبر و پهن سلطان خوردم،لبم رو از شدت درد به دندون کشیدم،سرم رو بالا آوردم نگاه خیره اش به من بود،هرکاری کردم نتونستم بیشتر از اون تو چشم هاش نگاه کنم.
همونطور رو یقه ی پیراهن مشکیش ثابت مونده بود و یه میلی هم اون طرف تر نمی دید.
تیر نگاهش تیز و برنده بود و تمام وجودم رو نشونه رفته بود و زانوهام رو سست کرده بود.
دستم های مشت شدم هنوز روی سینه اش بود.
به خودم اومدم خواستم از زیر دستش فرار کنم که دست بزرگ و مردونه اش روی گودی کمرم قرار گرفت.
دستش انقدر داغ بود که حتی از روی حوله ام گرماش به بدنم منتقل می شد.
_چرا نیومدی نهارت رو بخوری ؟!الان چند روزه که درست و حسابی غذا نخوردی؟!
لحنش آروم بود ،پس عصبانی نیستش و همین باعث شد با جرات بیشتری جوابش رو بدم،بدون اینکه نگاهم رو از روی یقه ی پیراهنش بالا بکشم .
romangram.com | @romangram_com