#سلطان_پارت_365


قاشق رو برداشتم و شروع به خوردن کردم اما فکرم پیش نفس بود هنوز برای نه‍ار نیومده بودش،شاید کسی بهش نگفته.

_سونیا، نفس چرا نیومده؟!مگه نگفتی که بیاد نهار بخوره؟!

سرش رو بالا گرفت و خیره شد بهم.

_چرا گفتم،ولی گفت که نمی خوره.

_اخم هام رو تو هم کردم،می‌دونم از سر لجبازی بامنه که نیومده،دارم براش.

به طور ناگهانی از روی صندلی بلند شدم .

_کجا میری امیر سام؟

بدون اینکه جواب سامیار رو بدم به سمت درگاه قدم برداشتم‌.

**

(نفس)

حوله رو دور خودم پی چیدم که فقط قسمت سینه تا یک وجب پایین باسنم رو گرفته بود،روی سرم هم یک حوله ی کوچیک انداختم،از حمام خارج شدم اتاق انقدر ها ام سرد نبود ولی به محض خروجم از اتاق لرز کردم.

خودم رو به شوفاژ که کنار تخت بود رسوندم.

دست هام رو روی شوفاز گذاشتم و روی بدنه اش حرکت دادم،گرماش واقعا لذت بخش بود‌.

من که تا اون لحظه تو آرامش و گرمای که به دستم منتقل می‌شد به سر می بردم ،با باز شدن ناگهانی در به سرعت به عقب برگشتم

romangram.com | @romangram_com