#سلطان_پارت_364


_چته عوضی،هار شدی؟!

اخم هاش رو تو هم کرد و جدی گفت:

_بگو فردا شب عروسی میایی یانه؟!

چند لحظه فکر کردم‌...

_باشه میام...

اخم هاش رو آروم باز کرد،لبخند پهنی روی لبش نشست و گفت:

_قربونت برم من عشقم،می‌دونستم که دلم رو نمیشکونی.

خواست بیاد سمتم که یک قدم به عقب رفتم و نگاهم رو ازش گرفتم و بی تفاوت به سمت آشپزخونه رفتم.





وارد آشپزخونه شدم،باورودم ،سونیا و سامیارسرهاشون رو به سمتم چرخوندن.

با دو قدم بلند خودم رو به میز رسوندم با یک حرکت صندلی رو بیرون کشیدم و روش نشستم.

صبا هم روبه روم نشست.

سونیا برام کمی پلو کشید و سامیارم سالاد وظرف قورمه سبزی رو کنارم گذاشت.

romangram.com | @romangram_com