#سلطان_پارت_363


خیلی ها هستن که باید جزای کارشون رو ببینن.

سریع پیراهن مشکی ام رو تنم کردم .

بدون توجه بهش به سمت در اتاق رفتم.

همین بی توجهی من حسابی حرصسش رو درمی آورد و براش کافی بود.

دستم رو دستگیره بود که صداش به گوشم رسید.

‌_کجا می‌ری؟!

واستا داریم با هم حرف می‌زنیم ها...

بی تفاوت دستگیره رو فشار دادم و در رو باز کردم و از درگاه خارج شدم.

‌_امیرسام...باتوام...اه...

نفسم رو عمیق بیرون دادم ،نگاهی گزرا به دراتاق نفس انداختم،دستم رو عصبی و کلافه به گردنم کشیدم وبعد داخل جیب شلوارم فرو کردم و به سمت پله ها رفتم.

روی آخرین پله بودم که دوباره صدای صبا به گوشم رسیدش.

ابروهام رو بالا انداختم و به سمت آشپز خونه قدم برداشتم.

هینی که نفس نفس می‌زد کنارم قرار گرفت،بازوم رو محکم کشیدش.

این کارش باعث شد حسابی اعصبانی بشم به سرعت به سمتش چرخیدم نگاه خشمگینم رو به چشم هاش دوختم و با خشم غریدم:

romangram.com | @romangram_com