#سلطان_پارت_362
به خاطر اون دختره ی دهاتی، شب تو بیمارستان خوابیدی اونوقت به خاطر منی که نامزدتم حتی حاضر نمیشی بیایی عروسی برادرم.
به سمتش چرخیدم نگاه سردم رو به چشم هاش دوختم و با همون رک گویی ذاتیم جواب دادم:
_آره تو نامزدمی،منتهی کاملا اجباری.
لب هاش رو جمع کرد و ازگوشهی چشم نگاهم کرد.
_دلت میاد ،با منی که انقدر دوستت دارم اینجوری رفتار کنی؟چه اجبار باشه چه نباشه،من و تو الان نامزدیم ...این مهمه.
بی تفاوت و بالحن سرد و جدی گفتم:
_برای تو شاید مهم باشه ،اما برای من رسمیتی نداره.
صبا با خونسردی دستی به موهای بلوند طلاییش کشید.
_کم کم یاد میگیری که چجوری من رو دوست داشته باشی و عشق من رو به رسمیت بشناسی،یعنی مجبوری...
اخم هام رو تو هم کشیدم و به طور نامحسوس دست هام رو مشت کردم.
دندون هام رو روی هم فشار دادم و فک منقبض شده ام رو تکون دادم.
چقدر دوست داشتم که نقشه ام رو هرچه زود تر عملی کنم،البته زمان زیادی تا کیش و مات کردن این دختر بی اخلاق و فرصت طلب نمونده
برای اینکه نقشه ام رو، رو سراین طایفه پیاده کنم هنوز زود بود.
بهترین تلافی رو برای این دختر کنار گذاشته ام.
romangram.com | @romangram_com