#سلطان_پارت_361
ودرحالی که نگاهم از پنجره به حیاط بود شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم.
به سمتم قدم برداشت،کنارم ایستاد.
_عزیزم لجبازی نکن پس فردا عروسیه،تو اگه نیایی جواب مردم رو چی بدم.
سرم رو به سمتش چرخوندم ،انقدر جدی و بی تفاوت،که لبخند از روی لبش محو شد.
هیچ وقت نمی تونستم دختری رو که با تهدید خودش رو تو خانواده ام جای کرده بود تا به خواسته هاش برسه دوست داشته باشم.
صبا خودش هم این رو خوب میدونست ،اما باز هم اصرار داشت،خودش رو بهم نزدیک کنه و قلبم رو به دست بیاره تا علاوه بررسیدن به ثروتم دست و پای من رو هم ببنده،برای همین موضوع هم بودش که سعی می کردم خودم رو ازش دور کنم.
دختر زیبایی بود،جذاب ولوند،مطمئنا اگه هر مرد دیگه ای جای من بود عاشقش میشد.
اماقلب من با چنین دختری همسان نمیشد،اخلاق و عقاید من چیز دیگه ای بود و هیچ کششی نسبت به صبا نداشتم.
پیراهنم رو پرت کردم روی تخت،وبه سمت کمد لباس هام رفتم.
برای اینکه سکوت بینمون رو بشکنه،آروم پرسید:
_راستی به خاطر این کلفته تو بیمارستان موندی؟
بدون اینکه به سمتش بچرخم درجوابش جدی گفتم:
_آره...
_تو...تو واقعا خودخواهی امیر سام،حتی نمی خوایی احساستو به زبون بیاری؟
romangram.com | @romangram_com