#سلطان_پارت_360
به سمت اتاق قدم برداشتم دستم رو از داخل جیبم درآوردم دستگیره رو فشار دادم و در روباز کردم.
از صدای باز شدن در صبا به سمتم برگشت .
_من بعدا باهات تماس میگیرم گلم،فعلا.
با دیدنم از روی تخت بلند شد و به سمتم قدم برداشت.
می دونستم می خواد چه غلطی بکنه،با هیجان خاصی ،سلام بلند بالایی داد و دستاش رو دور گردنم حلقه کرد.
صورتش رو جلو آورد که با خشم ساق هردو دستش رو میون انگشت هام گرفتن و با فشار کمی آن ها رو پایین آوردم و با اخم تندی بهش خیره شدم.
صبا که دیگه به این رفتارهای سردم نسبت به خودش عادت کرده بود،به روی خودش نیاورد و با پرویی تمام دستش رو به یقه ی پیراهنم کشیدوبا همون لبخند زشتش زمزمه کرد:
عزیزم نمی خوایی بعد این همه مدت یه دل زیر نامزدت رو بب...
تند نگاهش کردم،ادامه ی جمله تو دهنش ماسید.
صبا دستش رو دوبازوم حلقه کرد وبا شعف خاصی بدون اینکه به سردی رفتارم اهمیتی بده گفت:
_عزیزم ،اومدم اینجا تا دعوتت کنم برای عروسی برادرم،تو که هیچ وقت نمیایی خونه ی ما انگار نه انگار که من زنتم.
باخشم لبم رو روی هم فشار دادم و با حرص دستش رو پس زدم و از کنارش رد شدم.
_من عروسی نمیام... یک...
تو زن من نیستی ...دو...
romangram.com | @romangram_com