#سلطان_پارت_359


لبخند زورکی روی لبم نشوندم .

_ممنون سونیا گرسنه نیستم،می خوام یه دوش بگیرم،بعد هم یکم بخوابم،آخه خیلی خسته ام.

_آب به زخم پات نخوره یه وقتی؟

_مراقبم، مرسی که گفتی؟

لبخند ی هدیه ی صورت مهربونش کردم و چرخیدم به سمت پله ها، دستم رو دور میله ی آهنی حفاظ پله تاب دادم و آروم از پله ها بالا رفتم،پام با هر تکونی که می دادم ، درد و سوزش شدیدی تو پام می پیچید.

از آخرین پله که بالا اومدم،صدای بلند امیر سام تو تمام سالن می پیچید،مثل دیوونه ها فریاد میزد ما بینش صدای نازک و جیغ جیغوی صبا هم می اومدش.

شونه ام رو بالا انداختم و با یک به من چه ربطی داره ی زیر لبی به سمت در اتاقم رفتم،دستگیره رو فشار دادم و وارد اتاق نسبتا بزرگم شدم که وسایلش به زیبایی داخلش چیده شده بود به سمت کمد لباس هام رفتم،ازقبل سونیا چند دست تیشرت و شلوار وسارافن و شال داخلش گذاشته بود.

حوله ی نسبتا بزرگی رو هم برداشتم و رفتم سمت حمام....

(سلطان)

******

دستم رو تو جیب شلوارم فرو کردم و به حالت عصبی از پله ها بالا رفتم.

با صدای قهقهه ی صبا اخم هام رو توهم فرو کردم.

از سبک سری های این دختر بیزار بودم.

صبا هم درست شبیه پدرش بی بند و بار بود و خوش گذررون می‌دونم که به خاطر چی خودش رو وارد زندگیم کرده.

romangram.com | @romangram_com