#سلطان_پارت_358
فصل پانزدهم
لبخند مهربونی به صورتم هدیه کرد و حینی که دستم تو دستش بود سرش رو به سمت سلطان چرخوند.
_راستی داداش ...صبا اومده،تو اتاقته.
اسم صبا که اومد از اون طرف اخم های سلطان تو هم رفت،سرش رو به سمت سونیا چرخوند .
_کی راهش داده تو؟
_وا داداش زنته ها..
سلطان باخشم غرید:
_اون هرزه ی عوضی زن من نیست این رو تو مغزت فرو کن.
سونیا قدمی عقب رفت و سر به زیر جواب داد:
_باشه،چرا داغ می کنی حالا.
سلطان نیم نگاهی به من انداخت و راه افتاد،خیلی سریع از پله ها بالا رفت.
نفسم رو عمیق بیرون دادم ومسیر بالا رفتنش رو از پله ها دنبال کردم.
_نفس برو لباسات رو عوض کن بیا نهار بخور.
romangram.com | @romangram_com