#سلطان_پارت_346


تو خودم بودم،حالا باید چکار کنم ،اگه با سلطان نرم سیاوش هم ازجانب امیر سام وهم از جانب مهران جونش تو خطر میوفته.

پس چاره ای ندارم جز اینکه به این محرمیت اجباری راضی بشم،فقط به خاطر حفظ جون سیاوش...

سلطان دوباره فریاد زد یقه ی سیاوش رو گرفت و محکم چرخوندش و به دیوار کوبوندش سرش رو نزدیکش برد و چیزی زیر گوشش پچ پچ کرد جوری که نشنیدم چی داشت می گفت.

با دو قدم بلند خودم رو کنارشون رسوندم،دستم رو روی بازوی سلطان گذاشتم و جیغ زدم:

_باشه قبول، من باتو میام فقط تمومش کن ...تو رو خدا تمومش کن..

نگاه بارونیم مدام روی صورت امیرسام و سیاوش می دوید.

_یعنی چی نفس ،چرا می خوایی قبول کنی،تو هیچ می‌فهمی داری چی می گی؟!

با صدای گرفته گفتم:

_نمی خوام تو دردسر بیوفتی سیاوش، تو حریف مهران و ...

بادست به سلطان اشاره کردم

_این دیو نمی شی.

_ولی؟...نفس!

_خواهش می‌ کنم سیاوش ،نگرانم نباش.

سلطان نیشخندی زد یقه ی سیاوش رو رها کرد وباانگشت اشاره به سینه ی پهن و عضلانی سیاوش زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com