#سلطان_پارت_347


_میبینی،عقل این دختر ازتوی باتجربه بیشتره خوب می دونه چیزی رو که به نفعشه انتخاب کنه.

سرش رو به سمتم چرخوند ،حینی که لبخند کجی روی لبش بود دستم رو بین پنجه های قوی ومردونه اش گرفت و دنبال خودش کشید ،هق هق کنان تا از درگاه خارج بشم خیره بودم به صورت پراز غم سیاوش.

چیزی از اتاق دور نشده بودیم که صدای سیاوش از پشت سرمون باعث شد که بایستیم ،هرسه به عقب برگشتیم،سیاوش باقدم های بلند و سریع به سمتمون اومد.

روبه روم ایستاد.

زول زد تو چشم های بارونیم.

دستش رو برد پشت گردنش گردنبندش رو بازکرد.

دستش رو به سمت گردنم آورد و از زیر شال گردنبند رو به دور گردنم انداخت .

نگاهم رو از چشم های قرمز شده اش برداشتم دستم رو به گردنبند گرفتم خیره شدم به گردنبند قلبی شکل نقره ای ،یه چیزی روش حک شده بود.

باشوک وصدای تقریبا بلند خوندمش...

_نفس...

سرم رو بالا گرفتم و نگاه بارونیم رو به چشم های قرمز شده ی سیاوش دوختم.

باصدای لرزون و گرفته ای زمزمه کردم:

_برای من خریدیش؟!

لبخند مهربونی زد که مثل همیشه آرامش بخش بود.

romangram.com | @romangram_com