#سلطان_پارت_334


باخشم به سمت دیوار پشت سرش برگشت و مشتی به دیوار زدبااعصبانیت اما آرام غرید:

_لعنتی این مرد داره بیش از اندازه پیشروی می کنه،باهاش حرف می زنم،اگه با زبون خوش راضی نشد یه جور دیگه حالیش می کنم.

درهمان لحظه در به صدا درآمد.

سیاوش که حسابی به هم ریخته بود تحت تاثیر همان خشم با لحن تندی جواب داد:

_بیا تو...

درباز شد محمودی داخل درگاه قرار گرفت ،اول نگاهش را یک دور دو اتاق چرخاند و روی نفس که دستش را جلوی صورتش گرفته بود ثابت ماند.

سیاوش که بسیار خشمگین و اعصبانی بود بادیدن محمودی بیچاره که خیره به نفس بود،فریاد زد:

_به چی زل زدی حرفت رو بزن.

پسر بیچاره که از این همه خشم سیاوش وحشت کرده بود به لکنت افتاد و بریده بریده گفت:

_س...سرگرد ...س...سلطان گفت که می خواد شمارو ببینه؟!

سیاوش ازاینکه داخل زندان هم این مرد را به اسم سلطان صدا می‌زدن نیشخند زد،دستش را کلافه به گردنش کشید و باسر به سرباز اشاره کرد.

_برو بیارش.

سرباز احترام نظامی گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد.

سیاوش پنجه هایش را عصبی داخل موهای لختش چنگ زد.

romangram.com | @romangram_com