#سلطان_پارت_335


به سمت میز رفت ،دست هایش را کنار میز گذاشت و همان طور که خیره به نفس بود،بالحن آرامی زمزمه کرد:

_گریه نکن نفس بسه دیگه،الان میاد فکر می کنه چی شده.

نفس کف دستش را به زیر چشمش کشید،آروم خیسی زیر چشمامش را برداشت و نگاهش را به صورت دلنشین ومهربان سیاوش دوخت.

سیاوش روی صندلی نشست،قلمش رادردست گرفت و روی کاغذ به حرکت درآورد و گفت:

_دیگه نمی ذارم بری پیشش،باید بیایی پیش خودم.

نفس سری تکان داد و چند تار ‌مویی که جلوی صورتش ریخته شده بود را پشت گوشش داد‌‌.

*

مبایلش را باخشمی آشکار،میان دستش چرخاند و به سمت سلطان برگشت.

باآن چشمان درشت و قهوه ای رنگش که غرق درحرص و عصبانیت بود به سلطان نگاه می کرد.

و امیرسام باهمان چشم های وحشی ونافذش،همان طورکه نگاهش بین نفس و سیاوش می دوید،قدمی به سمت نفس پیش رفت،درحالی که لبانش را با حرص روی هم فشار داده بود.

_تو اینجا چه غلطی می کنی؟!

نفس که ازصلابت کلام سلطان ترسیده بود بااین حال آنقدر از دستش عصبی بود که طلبکارانه لب باز کند وبه او بتوپد،که وجود سیاوش هم به دل و جرعتش افزوده بود.

_باهام اینجوری حرف نزن ،دیگه خسته شدم ازدستت به تو ربطی نداره که من کجا می رم ازاین به بعدم می خوام برم خونه ی سیاوش،من...

بانعره ای که سلطان کشید نفس نطقش بسته شد.

romangram.com | @romangram_com