#سلطان_پارت_333




نفس متعجب سریع تکون داد،نگاه تو چشم های جذای سیاوش انداخت.

_چرا دعواش شد؟!

کم کم لبخند از روی صورت هردو محو شد ،نفس دستی به شالش کشید و به سیاوش نگاه کرد.

_سیاوش؟!

امیر سام می خواد به زور صیغه ام کنه که مخالفت کردم،بعد دادو بی داد کردوقتی حراست اومد باهم درگیر شدن.

چگار کنم ،من نمی خوام صیغه اش بشم.

زندگی با امیر سام برام حکم خودکشی رو داره.

اشک های نفس راه خودشون رو پیدا کردن و بی وقفه روی گونه اش فرود می اومدن.

سیاوش با شنیدن این خبر مات موند،هیچ حرکتی نمی کرد.

سیاوش خیلی سریع به خودش اومدبالحن جدی اما آرومی گفت:

_سلطان می خواد صیغه ات کنه؟!

صداش می لرزید نگاهی به صورت خیس از اشک نفس انداخت،که آروم سرش رو به نشونه ی تایید پایین آورد.

کلافه و عصبی به یک باره از روی صندلی بلند شد .

romangram.com | @romangram_com