#سلطان_پارت_327


_خودت بهتر می دونی من اینجا چکار می کنم جناب سرگرد سرمدی.

بادیدنم آروم از روی صندلی بلند شد و خیره به صورتم به سمتم قدم برداشت..

سرمدرو به پایین خم شده بود.

چشم هام رو بسته بودم وتو موهام پنجه می کشیدم کلافه و عصبی،که دستش رو شونه ام نشست.

_امیر سام داری باخودت چکار می کنی پسر؟!

سرم رو با شنیدن لحن محزون و گرفته اش بالا آوردم خیره شدم تو چشم هاش.

نیشخندی زدم و بالحن نیش داری زمزمه کردم:

_می دونی چیه سیاوش؟!

حکایت من و تو مثل اون ضرب المثل قدیمیه ،که می گه ماراز پونه بدش میاد بعد در لونه اش سبز می شه.

منم هرکاری می کنم ازت دور بشم ،هی تو مثل پونه جلوی راهم سبز می شی.

پوزخند صداداری زد و نگاهش رو ازم گرفت هینی که به سمت میزش برمی گشت دستی به گردنش کشید و...

_ولی این بار این تویی که درلونه ی من سبز شدی جناب خان.

سکوت کردم،حق بااون بود اینبار برعکس همیشه این من بودم که به قلمرو اون پاگذاشته بودم‌.

به سمتم برگشت ،خیره به صورتم نگاه کرد وهینی که دستش رو ازپشت به لبه ی میز گرفته بود ،زهرخندی معنا دار روی لبش نقش بست.

romangram.com | @romangram_com