#سلطان_پارت_328


تک سرفه ای کرد و جدی پرسید:

_یه بار دیگه ازت می پرسم ،چرا درگیر شدی؟!

برای چی اینطور کتکش زدی؟

جواب بده امیر سام من موظفم یه چیزی تواین پرونده ی لعنتی بنویسم،به احتمال زیاد دادگاهیت می کنه،مگه رضایت طرف رو بگیری که اونم...اونجورکه تو زدیش فکر نکنم رضایت بده .

فریاد زدم توام با خشم و اعصبانیت.

همزمان انگشت اشاره ام رو ،روبه روش گرفتم و تهدیدوار روی هواتکونش دادم.

_به نفعته سرگرد تو کارهای من دخالت نکنی الانم حاضر نیستم به عهدی جواب پس بدم،اگه زدمش حتما حقش بوده،حالا ام هرکاری که دوست داری بکن بندازم زندان ،یاهر قبرستونی که دوست داری خودت خوب می دونی که تا شب نشده آزاد می شم.

***

(سیاوش)

دستی به موهای لختش کشید و نگاهش را از آن شیر وحشی که درست روبه رویش به حالت هجومی ایستاده بود؛ گرفت.

هینی که نفسش را عمیق بیرون می داد به سمت صندلی قدم برداشت وتن خسته اش را روی صندلی ولو کرد.

سکوت کرد،تمایلی به ادامه ی این بحث لعنتی نداشت،مثل همیشه نهایت به جارو جنجال از جانب امیرسام ختم می شد.

خوب می دانست که امیرسام هیچ گاه از خر شیطان پیاده نمی شود.

کش دادن این ماجرا سودی به حالش نداشت سلطان مردی نبود که به او توضیج بدهد ،نه به او بلکه به هیچ کس دیگر،اون ازماجرای پدرمادرش به این ور ازتمام پلیس ها متنفر شده بود.

romangram.com | @romangram_com