#سلطان_پارت_315


سرخ بود،انگار که می خواست بباره اما بالجاجت سعی داشت مانع باریدنشون بشه.

دستم رو فشار داد وبا صدای گرفته ای گفت:

_بس کن امیر سام،انقدر اعذابم نده.

_خفه شو نفس،فقط لال شو..

بشین و تماشا کن ببین چه خواب هایی که برات ندیدم.

ازفرط خشم نفس هام به شماره افتاده بود.

باحرص بازوش رو گرفتم و پرتش کردم روی تخت.

جیغ خفیفی کشید ،شوکه شده بود،باچشم های درشتش نگاهم می کرد.

نفس زنان خودم رو بالا کشیدم وبا فاصله دست هام رو دوطرف بدنش گذاشتم و رو صورتش خیمه زدم.

می خواستم خشمم رو سرکوب کنم اما نمی تونستم.

تو چشم هایی که از ترس دو دو می زدن خیره بودم.

وبا صدایی که بم بود و گرفته آروم غریدم:

_تو امشب با غرور من بازی کردی،بهت نشون می دم تاوان شکستن غرور یک مرد خیلی سنگینه.

تعجب رو هم آمیخته به وحشت توی نگاهش دیدم.

romangram.com | @romangram_com