#سلطان_پارت_316
لب هاش لرزید ،اما نمی تونست حرف بزنه.
سرم رو پایین بردم،کنار صورتش نگه داشتم ونفسم رو از همون فاصله روی گردنش رها کردم.
قلبم می کوبید از خشمی که دوست داشت طغیان کنه وسخت باهاش مقابله می کردم.
کنار گوشش بالحنی تند که از زور خشم لرزش خفیفی داشت آروم زمزمه کردم.
_وقتی ازبیمارستان مرخص شدی،می ریم محضر صیغه ات می کنم.
اینجوری راحت تر می تونم تو رو تو قلمروم حفظ کنم.
(نفس)
دهانم ازتعجب باز مونده بود،فکرشم نمی کردم چنین حرفی بزنه..
سکوتم رو که دید با همون لحن عصبیش غرید.
_چیه چرا لال شدی پس؟!تا چند دقیقه ی پیش که زبون درازت خوب کار می کرد.
آب دهانم رو قورت دادم،دوباره زبونم به کار افتاد با حرص وخشم غریدم.
_مگه تو خواب ببینی که صیغه ات شدم،آقای خان.
خیره تو چشم هام با تحکم غرید:
_تو خوابم دیدم،اما خیلی دلم می خواد که تو واقعیتم تجربه اش کنم.
romangram.com | @romangram_com