#سلطان_پارت_314
همون طور که با وحشت خیره بود به من،دستم رو روی بازوش گذاشتم.
بافشار دستم عضلاتش منقبض شدن، بیشترازاون نمی تونست خودش رو عقب بکشه.
رنگش پریده بود،اونقدر خودش روبه بالای تخت فشار داده بود که همه ی تن و بدنش می لرزید.
_آره امروز فهمیدم که فقط من این وسط نامحرمم این قانون فقط برای منه که باید اجرا بشه.
سیاوش که محرمته راحت می تونه دستت رو بگیره بغلت بکنه.
آره بایدم پیش اون راحت باشی.
باخشم به صورت مهتابی و ظریف نفس خیره شدم.
بایاد آوری چند ساعت پیش و سیاوش که دست نفس رو تو دستش گرفته بود و حرف های چند دقیقه پیش نفس آتیشی تو دلم به پاکرده بود که خاموش شدنش
با خدا بود.
بایک حرکت یقه اش رو محکم تو چنگم گرفتم ،وخودم رو کشیدم به سمتش.
حتی فکر نزدیک شدن بهش هم تو فکرم نبود.
اما باید می ترسید،باید از تقلا می افتاد،باید ازم حساب می برد.
خواستم محکم یقه ی لباسش رو بکشم ،که بی هوا دستش رو روی دستم گذاشت.
تند نگاهش کردم،چشم هاش رو خیره به من دوخته بود.
romangram.com | @romangram_com