#سلطان_پارت_313
مثل بچه شیر وحشی که بخواد با چنگ و دندون ریزش حساب طرف رو برسه ،منتهی نفس باهمون چشم های سیاهش هم می تونست همه ی خط و نشون هاش رو بکشه و حریفش رو مقلوب کنه.
شاید خودش متوجه ی این نگاه برنفوذش نبود،وگرنه بیشتر ازش استفاده می کرد.
_فکر کردی من خیلی خوشم میاد کنار تو بخوابم...قول!
_هِی،حرف دهنت رو بفهم،باز به روت خندیدم.
_تو فکر کردی کی هستی،من حرف دهنم رو می فهمم بهتره که تو حد و حدود خودت رو بدونی جناب سلطان،چرا دیشب بغلم خوابیده بودی،فکر کردی من ازاین دخترای هرزه ی خیابونی ام،که بیایی کنارم بخوابی و لال شم حرف نزنم،نه آقا ازاین خبر ها نیست.
به خاطر تمام کمک هات ممنونم،من فردا می رم پیش سیاوش مثل اینکه خونه ی اون برام امن تره تا پیش تو...
_لال شو نفس...
از صدای فریادم به یک باره ساکت شد و خودش رو عقب کشید...
تو کسری از ثانیه از روی صندلی بلند شدم وبایک جهش خودم رو به تخت رسوندم.
با خشم نگاهم رو به چشم های جذابش دوختم.
وحشتی که توی نگاهش موج می زد،بااون حس سرکشی که تو کلامش دیده بودم تداخل جالبی ایجاد کرده بود.
اینکه اینطور عقب نشینی می کرد،اماازطرفی بدون هیچ ترسی حرفش رو با گستاخی به زبون می آورداون رو متمایز کرده بود.
وقتی این طور شجاعت نشون می داد کنترلم رو ازدست می دادم،اون باین رفتارش وادارم می کرد، انقدر آزارش بدم که دیگه جسارت به زبون آوردن اسمم رو هم نداشته باشه.
واون آگاهانه باتمام قدرتش داشت تلاش می کرد تا زمینه رو برای من فراهم کنه.
romangram.com | @romangram_com