#سلطان_پارت_304


کلاففه به صورتم دست کشیدم وبا یه نفس عمیق به نفس نگاه کردم.

_خانومت هنوز بیدار نشده؟!

نگاهش کردم...

ونگاه اون بابهت به پهلوی زخمی من بود،سرم رو چرخوندم.

پیراهنم غرق درخون شده بود.

_تو خودتم که زخمی شدی؟!

بی تفاوت خیره شدم به صورت نفس که عجیب مهتابی شده بود.

پرستار کنار تخت ایستاد،امامن توحالتم تغییری ایجاد نشدش.

_لباست رو بالا بزن زخمت رو یک نگاهی بندازم.

_خوبم احتیاجی نیست.

_خواهش می کنم لج بازی نکنید ،پیراهنت رو بده بالا لطفا،بذار زخمت رو یک نگاهی بندازم.

به ناچار از شدت دردی که داشتم تسلیم شدم.

تکیه ام رو به صندلی دادم ،آروم دکمه های پیراهنم رو باز کردم،حلقه ای سفیدم که غرق در خون بودش رو بالا دادم.

لب فرو بستم تا صدای ناله ام رو خفه کنم،بافکی منقبض شده از درد ،نگاهی به پهلوم انداختم پانسمان آغشته به خون بود.

romangram.com | @romangram_com