#سلطان_پارت_305


وصدای مملواز تعجب پرستار ونگرانش..

_خدای من،تو که حالت بدتراز زنته،چه بلایی سر خودت آوردی جای بخیه است،خونریزی کرده؟؛

_چیزی نگفتم،سنگینی نگاهش باعث شد سرم رو بچرخونم و نگاهش کنم.

جعبه ی کمک های اولیه رو باز کردو روی تخت گذاشت ،دستش که به زخمم خورد از شدت سوزش چشم هارو بستم و لبم رو به دندون گرفتم تا صدای ناله ام رو خفه کنم.

کمی بعد باصداش نگاهم رو به سمت صورتش کشیدم.

_تموم شد ،حلقه ایت رو بهتره دربیاری وبندازی بیرون.

ازکنارم بلند شد، به سمت نفس برگشت،انگشت اشاره ومیانیش رو روی مچ دستش گذاشت.

_زنت حامله است؟!

نگاه بهت زده ام رو به چشم هاش دوختم.

_نه ،حامله نیستش.

_آهان ،فشارش پایین بود گفتم شاید بارداره.

این رو گفت و جعبه رو به دستش گرفت و به سمت در قدم برداشت.

_کاری داشتی صدام کن.

بدون اینکه جوابش رو بدم از در خارج شد و رفت.

romangram.com | @romangram_com