#سلطان_پارت_303
_پس نگهبان هارو چکار کنیم.
_به محمد بگو برشون گردونه عمارت .
پام رو روی پدال گاز فشار دادم ،ماشین به سرعت از روی زمین کنده شد و حرکت کرد.
_پس بذار یه زنگ بزنم به محمد بگم بچه هارو بر گردونه عمارت.
سرم رو تکون دادم.
_آره زنگ بزن.
****
الان نیم ساعته که بالای سرش نشستم یاد نیم ساعت پیش افتادم با خشم وارد اتاق شدم ،با دیدن سیاوش که کنار نفس نشسته بود و دستش رو تو دستاش گرفته بود،تمام بدنم برای یک لحظه از شدت خشم آتیش گرفت.
به سمتش بی هوا هجوم بردم ،خون جلوی چشم هام رو گرفته بود ازنظر من غیرتی سیاوش برای نفس یک غریبه به حساب می اومد.اون حق نداشت دستش رو بگیره،گرچه در واقعیت غیرتی شدنم بی معنا بود.
با خشم حینی که پنجه هام رو محکم تو یقه اش چنگ زده بودم غریدم.
_با اجازه ی کی بهش دست زدی لعنتی،برو از اتاقش بیرون،مگه تو قول نداده بودی که دیگه جلوم سبز نشی ،مگه قرار نشد که افسار اون هدف لعنتیت رو بگیری و هدایتش کنی.
باصدای باز شدن در اتاق ازافکارم بیرون اومد به پشت سرم نگاه کردم،پرستار بود که با لبخند پهنی به سمت می اومد.
romangram.com | @romangram_com