#سلطان_پارت_302


_به خدا امیر نمی دونم کی خبرش کرده بود یهویی مثل جن جلومون ظاهر شدش.

لبم رو با حرص وخشم روی هم فشار دادم هینی که یقه اش رو رها می کردم هولش دادم راه افتادم

_راه بیوفت ،پس چرا هنوز مثل مجسمه وایستادی منو نگاه می کنی؟

چیزی یادم اومد که باعث شد متوقف بشم به عقب برگشتم ،خیره به مشهدی رضا گفتم:

_مشتی کارامشبت رو جبران می کنم،ممنونم.

_وظیفه بود آقا جان درقبال کارهایی که شما درحق با انجام دادین کاری نکردم.

لبخند کجی زدم و به تکون دادن سرم بسنده کردم.

سرم رو به سمت سامیار چرخوندم که هنوز سرجاش خشکش زده بود و خیره نگاهم می کرد.

سرم رو بالا انداختم و اشاره کردم که راه بیوفته.

برگشتم وبه سمت یکی از ماشین ها رفتم ،همه ی محافظ ها با دینم سلام می کردن و من بدون اینکه کوچک ترین جوابی بهشون بدم به راهم ادامه می دادم.

به یکی از ماشین ها رسیدم ،یک کمری مشکی ،دست انداختم دستگیره رو کشیدم ودر رو باز کردم،نشستم سمت راننده سویچ روش بود،سامیار درسمت شاگرد رو باز کرد خودش رو انداخت رو صندلی، سرش رو به سمتم چرخوند.

_کجا می خوایی بری؟!

هینی که استارت می زدم ...

_می رم دنبال نفس.

romangram.com | @romangram_com