#سلطان_پارت_301


_قربونت برم آقا سامیار به موقعه رسیدی ،خدا تورو فرستادش.

سامیار دستی به پیشونی عرق کردش کشیدو لبخند مصنوعی گوشه ی لبش نشوند.

_سلام مشتی جان،خدارو شکر که خوبین همه تون.

کلافه پریدم وسط خوش و بششون و بالحن جدی و عصبی گفتم:

_فرستادی طاهارو بره عمارت؟

سرش رو به سمتم چرخوند:

آره اتفاقا چنددقیقه پیش خبرش رو گرفتم ،گفت شارژ گوشیه سونیا تموم شده بوده،بعدشم ترسیده ازاتاقش بیاد بیرون برای همینم نتونسته بود به ما خبر بده.

نفسم رو عمیق وبا خیال راحت بیرون دادم،تمام هم و غمم این بود که خدایی نکرده بلایی سر سونیا اومده باشه.

_نفس رو فرستادی عمارت؟!

انگشت اشاره اش رو گوشه ی پیشونیش زدو سرش رو کمی کج کرد از بالا چشمش نگاهم کرد و من من کنان گفت:

_داداش ،‌نفس رو سیاوش برد بیمارستان،دختره بیچاره پاش بدجوری زخمی شده بود.حالشم خیلی خراب بود،همش گریه می کرد و می گفت سلطان مرده...

قلبم داشت وای میستاد اگه نمی دیدمت پس می افتادم.

چشم هام از فرط تعجب ونگرانی باز موندن وخیره روی صورت سامیار،پنجه هام رو روی یقه ی کت سامیار چنگ زدم و آروم امابالحنی توام با حرص و خشم غریدم.

_سامیار دقیق بگو ببینم نفس زخمی شده بود،سیاوش بردتش بیمارستان،اصلا اون مرتیکه اونجا چه غلطی می کرده.

romangram.com | @romangram_com