#سلطان_پارت_300
بدون اینکه تغییری تو حالتم ایجاد بشه همونطور خیره به بیرون جواب دادم.
_یه نگاه به بیرون بنداز مشتی ،سامیار اومدش،دیگه لازم نیست بترسی.
افراد مهران به سمت پشت حیاط دویدن،آخرین نفرشونم از نظرم نا پدید شد.
یک قدم به بیرون برداشتم ، به محض خروجم ازدرگاه نگاهم روی صورت نگران و آشفته ی سامیار خیره موند،با دیدنش لبخند کجی کنج لبم جا خوش کرد.
با چند قدم بلند به سمتم اومد..به یک قدمیم که رسید..
_امیرسام ،خدارو شکرکه به موقع رسیدم، خدارو شکر که زنده ای.
با شنیدن این حرفش شوکه شدم یه تای ابروم رو بالا انداختم.
_اگه به موقعه نرسیده بودی الان جنازه ام رو با خودت برمی گردوندی عمارت.
_خدا رو شکر امیر سام،خدارو شکر.
این رو گفت و خودش رو محکم تو بغلم پرت کرد.
دست راستم رو روی سرش گذاشتم.
_بلند شو بسه دیگه،زشته جلو محافظا ازخودت ضعف نشون بدی.
دستم رو روی بازو هاش گذاشتم و ازخودم دورش کردم ،سرش رو بالا گرفت خیره شدم تو چشم های خیسش،دهن باز کردم تا حرفی بزنم که با صدای مشهدی رضا حرفم تو دهنم موندش ومهرسکوت به دهانم خورد.
کنارم ایستاد،روبه سامیار کرد و خیره به صورتش گفت:
romangram.com | @romangram_com